او به آتيكوس، بروتوس و كوينتوس را در سال 1345 در ورونا كشف كرد. نامههاي سيسرون تا آن زمان ناشناس بود؛ نامههاي خانوادگياش تا سال 1389 ناشناخته ماند.
پترارك نه تنها نسخههاي خطي، بلكه كتيبه و سكه هم جمع ميكرد. سكههاي رومي را كه از دفينهها بهدست آمده بود، در سال 1354 براي امپراتور كارل چهارم به مانتوا فرستاد تا او را به ضرب سكههاي مشابهي تشويق كند. ممكن است او عامل غيرمستقيم ايجاد مدال، پيش از پايان آن قرن بوده باشد. قديمترين مدالي كه ميشناسيم داراي تصوير فرانچسكوي دوم نووِلو دا كارارا (1359 ـ 1406) است كه به مناسبت فتح پادوا در 15 ژوئن 1390 ساخته شده است و كاملاً پيداست كه از سكههاي رومي الهام گرفته شده.1
6. نظر او نسبت به علم. پترارك، اين ((نخستين انسان نو))، بهسختي ضد قرون وسطايي بود. او از نخستين كساني بود كه سدههاي ميانه را ((عصر ظلمت)) دانست. اين ميتواند دليل بيعلاقگي او را به دانته توضيح دهد، كه ميبايست از بسياري جهات برايش عزيز ميبود (مثلاً از نظر ميهنپرستي ايتاليايي). نوزايي لاتيني در سدههاي دوازدهم و سيزدهم، تحت تأثير محرّكها و انگيزههاي عربي، در سرشت خود رستاخيزي علمي بود؛ البته علايق علمي، منطقي و كلامي موجب چشمپوشي و تحقير افراطي سبك و شكل در آثار لاتيني شد. نوزايي سدههاي ميانه بيشتر ضد ادبي بود؛ در مقابله با آن، نوزايي جديد ايتاليا، كه پترارك آغازگرش بود، به ضديت با علم گراييد.
مقام ارسطو، براثر تلاشهاي شارحان مسلمان، يهودي و مسيحي آثارش به آسمانها رسيده بود. بنابراين، واكنش پترارك ضديت با پيروان ارسطو بود. از آنجا كه ابن رشد مهمترين عامل پيروزي ارسطو بهشمار ميرفت، اين واكنش ضد ابنرشدي هم بود. ولي معلومات پترارك دربارهٴ ارسطو سطحي بود؛ او از عدم فصاحت ((استاد)) دلخور بود و در متهم كردن او به خطاهاي كوچك و بزرگ ترديد روا نميداشت. پيشروترين و علميترين شكل فلسفهٴ مشائي كه بهوسيلهٴ ابن رشديان پادوا تكوين يافت، مخصوصاً مورد غضب او قرار گرفت. فلسفه و علم در آن شكل تنها خشك و بيزاركننده نبود، بلكه خصمانه هم بود. ابنرشدگرايي نشان از عصيان و الحاد داشت.2 از نظر پترارك اين فلسفه نه تنها انسان، بلكه مسيحي و هنرمند را هم دچار هراس